از تخريب فرهنگسراي بهمن علاءالدين تا بخشنامه ن‍ژادپرستانه دانشگاه رامين

حسين سريعكار، نويسنده و روزنامه نگار، در يادداشتي با اشاره به تخريب فرهنگسراي بهمن علاءالدين توسط شهرداري اهواز و بخشنامه نژادپرستانه دانشگاه رامين، نسبت به بي تدبيري مسئولان ارشد سياسي استان خوزستان هشدار دارد.

به گزارش آژانس خبري بختياري (ايبنانيوز)، متن يادداشت حسين سريعكار به اين شرح است:

نامه دکتر عبدالعظیم آجیلی که متاسفانه در یک اقدام غیرفرهنگی در نامه به معاون محترم وزیر علوم، درخواست عدم پذیرش دانشجویان استانهای لر نشین (چهارمحال بختياري، لرستان، ايلام و..) را در دانشگاه کشاورزی و منابع طبیعی رامین اهواز را مطرح كرده است، باعث اعتراض های گسترده در بسیاری از استانها و مناطق کشور گردید و نویسندگان استان های مختلف به این امر واكنش نشان دادند.


سوال بنده به عنوان یک نویسنده غیربختیاری از آقای دکتر آجيلي این است که؛ جناب آقای دکتر ! سالهاست چهره های بختیاری و فرهنگی از قوم های محتلف کشور از ترک و لر و عرب و فارس در کنار یکدیگر زندگی می کنند و خود به شخصه در دو دانشگاه مختلف تحصیل نمودم که اقوام مختلفی از جمله کرد و بلوچ و ترکمن در آنها با یکدیگر به خوبی تحصیل و فعالیت های علمی و آموزشی خود را انجام می دادند و هیچ گاه نیز به یاد ندارم به سبب کم فکری و کم فرهنگی یکی دو نفر خاطی، مدير يك دانشگاه اقدام به تمسخر يك گروه يا محروم سازي یک قوم از حقوقشان نموده باشد؟

آقای دکتر آجيلي! در زمانی که شورایعالی امنیت ملی، استان خوزستان را به سبب احتمال پیش آمدن مشکلات مربوط به مسائل فرهنگی قوم و مسائل نژاد پرستانه از تقسیم و چندپارگی و تشکیل استانی جدید منع می کند و در شرایطی که اقدامات عده ای کم توجه به مسائل قومی، سبب درگیری های زيانبار در کشور می گردد، شما به عنوان سرپرست یکی از دانشگاه های کشور، چگونه و با چه تفکری چنین اقدامی را به صلاح دانشگاه و استان و كشور خود می دانید؟

بنده از شما و سایر مسئولین استان خوزستان می پرسم؛ آیا می توان به سبب خطای یکی دو نفر در سالهای گذشته، یک قوم را به تمسخر گرفت و بخشي از فرزندان این مملکت را كه قوميت خاصي دارند، از رفتن به دانشگاه ها محروم كرد؟ آیا در میان کسانی که قرار است پا به آن دانشگاه بگذارند و شما با این نامه قصد جلوگیری از آن را دارید، از خانواده های محترم شهدا و جانبازانی که عمر و سرمايه جواني خود را در راه شرف و آزادی این کشور گذاشته اند وجود ندارد؟ آیا شما در پیشگاه خدا و پیامبر مکرم اسلام (ص) که همگان را برادر می دانست، پاسخگو نخواهید بود؟

هیچ گاه در تاریخ این کشور، سابقه نداشته كه یک شخص را به سبب نژاد و خوني كه در بدو تولد دارا بوده و خود در انتخابش نقشي نداشته، از ورود یه یک مکان عمومی منع كند. و آنچه در نامه شما بعنوان رئيس دانشگاه رامين خوزستان انعکاس يافته، آنچنان سهمگين است كه بهتر است بگوييم به قطع یقین، نه نویسنده اش بار فرهنگی نامه خود را میدانسته و نه اطلاعی از تاریخ و میراث سرزمینش داشته است.

آقای محترم! بنده نه بختیاری هستم و نه لر. اما نژاد پرستی را نه از نام و نشان ایرانی میدانم و نه از بار فرهنگ اسلام ناب محمدی. آنچه شما در نامه رسمي تان به آن پرداخته اید، نشان دهنده يك جریان فکری خطرناك در خوزستان است و به نظر من، نيازمند تجدیدنظر سریع و صحیح مسئولین عالی کشور در دادن پست های عالی مدیریتی استان خوزستان به افرادي با چنين تفكرات خطرناك هستيم.

بنده به عنوان یک خبرنگار و هم به عنوان مدیر یک نشریه فرهنگی بختیاری که سالها تمام تلاشم را بر این امر گذاشته ام که از هرگونه نژادپرستی در همه عرصه های فرهنگی جلوگیری کنم، قلم و زبان نوشتاری شما را به مصالح ملی و هویتی ایرانی ندانسته و به شما معترضم و از مسئولین محترم استانی و کشوری خواستار اقدام عاجل در برخورد با پدیده هایی از این دست هستم.


هر چند بار فراموشی مسئولین خوزستان، چنان زیاد بوده و هست که ما جز به مداخله مسئولان پايتخت، چشم اميد نداريم. كمتر از شش ماه از تخريب فرهنگسراي بهمن علاءالدين و دفن مصوبه سفر ریاست محترم جمهوري توسط شهرداري اهواز مي گذرد. مسئولان استان خوزستان در برخورد با اقدام قومگرايانه شهرداري اهواز چه كردند؟ مصوبه سفر محمود احمدي نژاد رياست جمهوري اسلامي ايران، دفن شد و ميليارد تومان هزينه بيت المال كه خرج آن شده بود، دفن شد و اعتراض نخبگان و هنرمندان به جايي نرسد و توسط مسئولان استان خوزستان به فراموشی سپرده شد. اگر همان زمان برخورد قانوني لازم با عوامل تخريب فرهنگسراي بهمن علاءالدين صورت مي گرفت، اين اتفاق نژادپرستانه در دانشگاه رامين اهواز تكرار نمي شد. 

هرچند بنده اعتقاد دارم کم کاری و کم توجهي فعالان فرهنگی قوم بختیاری، سبب گستاخي برخي مديران در تكرار چنین توهین هایی شده می گردد، اما امیدوارم بار مصیبت چنین رفتارها و حوادثی که از قبال آن پیش خواهد آمد، از یادها نرود. 

اقدام قومگرايانه شهرداري اهواز در تخريب فرهنگسرای مرحوم بهمن علاالدین و صدور يك بخشنامه نژادپرستانه توسط رئيس دانشگاه رامين خوزستان، زنگ خطر را به صدا درآورده است. اميد كه صداي اين زنگ خطر، در تهران شنيده شود چراكه مديران ارشد سياسي در اهواز، نشان داده اند كه تمايلي به شنيدن اين زنگ خطرها ندارند. و حتي مي توان گفت با يادآوري حادثه تلخ تخريب فرهنگسراي بهمن و دفن مصوبه سفر رئيس جمهور در اهواز، به اين نتيجه رسيده ام كه دست یا دستانی در استان خوزستان با يكديگر همكاري مي كنند تا بحران هویت و قوم گرایی را ترویج نمایند. و به همین سبب از همه فعالان فرهنگي خوزستان و ايران مي خواهم كه هرچه سریعتر در مقابل حوادث تلخ قومگرايانه و نژادپرستانه در خوزستان، موضع انساني خود را ابراز كنند. آقايان! موضوع محدود به بختياري و لر نيست. موضوع، ريشه دواندن يك تفكر خطرناك در سطوح مختلف مديريتي خوزستان است كه امنيت ملي كشور را تهديد مي كند.

همه آمده بودند! به بهانه خاکسپاری دانش آموزان بروجن

آژانس خبری بختیاری (ایبنانیوز) / یادداشت / وحید رئیسی دهکردی
"در تشییع جنازه و خاک سپاری دانش آموزان بروجنی، جای زهرا، سهیلا و رحمانه خالی بود!" 

وقتی شنیدم اتوبوس حامل دانش آموزان دبیرستان دخترانه پاسداران عفت بروجن در محور ارتباطی دهدز - بروجن که در حال بازگشت از مناطق عملیاتی جنوب کشور (راهیان نور) بوده واژگون و منجر به فوت ۲۶ دانش آموز و آموزگار شده، به شدت متأثر و متأسف شدم. 

به سرعت برای شرکت در تشییع جنازه و خاک سپاری این عزیزان، به اتفاق جمعی از دوستان و همکاران به بروجن رفتیم. سر تا سر بروجن غرق در ماتم، اندوه و عزا بود. مردم، مسئولان، دانش آموزان، بازاریان و همه مردم، نه تنها از شهرستان بروجن، بلکه از تمامی نقاط چهارمحال و بختیاری و استان های همجوار برای شرکت در این مراسم آمده بودند. 

فقط دانش آموزانی که در این حادثه ناگوار زنده مانده و در بیمارستان های اهواز و شهرکرد بستری بودند نتوانستند در مراسم تشییع جنازه و خاک سپاری همکلاسی ها، دوستان و همسفران خود حضور پیدا کنند. 

ناله ها، شیون ها و هق هق مردم، به ویژه خانواده های جان باختگان، از نقطه نقطه شهر بروجن، به گوش مي رسید. 

قامتشان خميده، گام هايشان لرزان و اشک هایشان جاری بود، به سختی قدم بر می داشتند و عده ای هم زیر بغل آنان را گرفته بودند. 
خیابان ها را گذرانده بودند تا به "فلکه شهید بروجن"، محل آغاز تشییع جنازه رسیدند، این جا بود که صداي ناله ها و ضجه ها بلندتر می شد، ناله ها و فریادها به عرش می رسید و آسمان هم در اندوه این حادثه ناگوار می گریست. 

مردم هم دسته دسته مي آمدند، در کناری مي ايستادند و می گریستند. وقتی تابوت ها رسیدند، مادران، پدران، دوستان، هم کلاسی ها، هم مدرسه ای ها و آشنایان جان باختگان فریاد می زدند: زهرا، ماندانا، فائزه، فاطمه، مینا، محدثه، پریسا، مژگان، الهام، ریحانه، هانیه، آمنه، نرگس، مرضیه، مریم، مائده، رؤیا، شبنم، آسیه، رحمان و حجت ا...!!! 

آنان ضجه می زند و هر کدام می گفت: عزیزم تنها میری؟ منو با خودت نمی بری؟ دلت میاد منو تنها بذاری؟ منو با خودت نمیبری؟ نمی مونی تا عروسیتو ببینم؟ من که هنوز عروس شدنتو ندیدم! من که هنوز برات آرزوهای زیادی دارم! من تازه می خواستم لباس عروس برات بدوزم و تنت کنم! الان حنای عروسیتو آوردم و زدم به تابوتت! چرا به جای لباس سفید عروسیت، لباس سفید آخرت پوشیدی؟ یادت رفته قول دادی همیشه پیشم بمونی؟ دلت اومد تنهام بذاری؟ چرا تنهام گذاشتی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ ... 

حاضران هم، در کنار آنان می گریستند و آسمان هم اشک می ریخت. 
در آن جا بود که بیت شعری به ذهنم خطور کرد و آن را با خودم زمزمه کردم: 

"ز هر جا بگذرد تابوت من، عجولانه به پا خیزند 
چه سنگین می رود این مرده، از بس آرزو دارد" 

تشییع جنازه غنچه ها و نوگلان پرپر شده آغاز شد و در آن هنگام بود که برخی دختران دانش آموز حاضر در جمعیت، وقتی اسم های روی تابوت ها را می خواندند، تازه متوجه می شدند که کدام دوستان شان پرواز کرده اند و این صحنه بسیار غم انگیز بود. 

جمعیت نیز هنگام تشییع جنازه شعار های "ا... اکبر، لا اله الا ا...، محمد رسول ا...، علی ولی ا...، عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، شهرستان بروجن صاحب عزاست امروز و ..." را سر دادند و پس از حضور در کنار گلزار شهدا، تابوت ها را به سمت قطعه ایثارگران آرامستان جدید بروجن هدایت کردند. 

در آنجا هم پس ازاقامه نماز از سوی حجت الاسلام والمسلمین نکونام، نماینده ولی فقیه در چهارمحال و بختیاری و امام جمعه شهرکرد، خاک سپاری این عزیزان انجام شد. بعد از ظهر هم مراسم فاتحه با حضور قشرهای مختلف مردم و مسئولان در حسینیه مصلی بروجن برگزار شد. 

اما در تشییع جنازه، خاک سپاری و مراسم ختم دانش آموزان دبیرستان دخترانه پاسداران عفت بروجن، جای فاطمه، زهرا، سهیلا، رحمانه، مریم، مهسا، مرضیه، محدثه و سایر دانش آموزانی که در این حادثه زنده مانده اند، خالی بود. 

نمی دانم بازماندگان حادثه، اطلاع دارند که دوستان، همکلاسی ها و آموزگاران شان در این سانحه جان خود را از دست داده اند؟ 

کسی نمی داند که بازماندگان چگونه می خواهند با غم از دست دادن هم کلاسی ها و آموزگاران خود که به دیار باقی شتافتند، کنار بیایند؟ 
حادثه واژگونی اتوبوس حامل دانش آموزان دبیرستان دخترانه پاسداران عفت بروجن در محور ارتباطی دهدز - بروجن و فوت ۲۶ دانش آموز و آموزگار، هیچگاه از ذهن مردم استان چهارمحال و بختیاری، به ویژه اهالی شهرستان بروجن و به خصوص خانواده های جان باختگان فراموش نخواهد شد، برای نوشتن لغت به لغت این یادداشت تلخ، نه تنها خودم بلکه قلمم هم گریست و لحظه ای آرام نبودیم. 

به همین منظور از خداوند متعال، عاجزانه تقاضامندم تا به جان باختگان این حادثه علو درجات و به بازماندگان آنان صبر و شکیبایی عنایت فرماید. 

در پایان، امیدوارم مردم استان چهارمحال و بختیاری، به ویژه اهالی شهرستان بروجن و به خصوص خانواده های جان باختگان و عزیزان بازمانده حادثه، ناتوانی من در نوشتار و قلم زدن برای این یادداشت را به بزرگی خودشان ببخشند. روحشان شاد و قرین رحمت باد.

تجليل داور تبريزي از منش پهلواني بهزاد غلامپور

يبنانيوز / سرويس ورزشي / سيد عليرضا شريفي
احمد ابهران از پيشكسوتان داوري فوتبال ايران، در برنامه تلويزيوني "تاريخچه ي شهرآورد" كه به تحليل و بررسي بازي هاي قديمي پرسپوليس و استقلال مي پرداخت، از منش پهلواني "بهزاد غلامپور" ملي پوش لر بختياري تجليل كرد.

به گزارش آژانس خبري بختياري (ايبنانيوز)، دربرنامه تلويزيوني "تاريخچه شهرآورد" كه ۹/۸/۹۱ از شبكه مستند پخش شد، "احمد ابهران" داور باسابقه ي تبريزي كشورمان كه داوري شهرآورد جنجالي سي و هشتم سرخابي ها را بر عهده داشت، توضيحاتي در مورد اقدام خود براي پذيرش گل مشكوكي كه بهزاد داداش زاده (بازيكن پرسپوليس) وارد دروازه ي "بهزاد غلامپور" (دروازه بان استقلال) كرده بود، ارائه كرد. داور تبريزي با اشاره به اينكه "پذيرش آن گل از سوي داور، اعتراض استقلالي ها را برانگيخته بود"، از غلامپور به خاطر حقگويي اش در خصوص صحت گل و متقاعد كردن هم تيمي هايش تشكر و قدرداني نمود.
 
(تصوير قديمي: از راست به چپ: بهزاد غلامپور و علي دايي)
به گزارش ايبنانيوز، در آن ديدار كه مورخه 30/10/1373 و در جريان دور رفت مرحله ي نيمه نهايي جام آزادگان برگزار شد، بهزاد داداش زاده توپي را با سر به زير طاق دروازه ي استقلال كوبيد و در شرايطي كه حتي خود او هم در صحت آن توپ شك داشت ولي داور بازي، رأي به پذيرش گل داد. اين رأي داور، باعث اعتراض استقلالي ها شد ولي بهزاد غلامپور دروازه بان مسجدسليماني تيم استقلال در آن دوران، با حركتي جوانمردانه رأي داور را تأييد كرده و هم تيمي هايش را به ادامه ي بازي ترغيب نمود.
 
لازم به ذكر است كه به رغم اقدام پسنديده ي اين فوتباليست محجوب و محبوب لر بختياري، آن ديدار سرانجام به علت حوادث ديگري كه در ادامه رخ داد، به جنجال كشيده شد و نيمه تمام ماند و با محروميت تعداد زيادي از بازيكنان و دست اندركاران دو تيم با رأي مسؤولان وقت فدراسيون، سرانجام پرونده اين بازي با اعلام نتيجه ۳ بر ۰ به نفع استقلال مختومه شد.

بهزاد غلامپور دروازبان سابق تیم ملی فوتبال ایران و باشگاه استقلال تهران و همچنین تیم ملی فوتسال ایران می‌باشد. او همچنین در زمان سرمربیگری علی دایی در تیم ملی فوتبال ایران، مربی دروازه بانان تیم ملی فوتبال ایران بود.  وي هم اكنون مربي دروازه بانان تيم فوتبال راه آهن تهران است. 

5 خرداد و مسجدسلیمان در تقویم کشور ثبت شود


حسین سریعکار در پایگاه اینترنتی "شهر من مسجدسلیمان" نوشت:

۴ صبح ۱۰۴ سال پیش، در چنین روزی، چاه نفت نمره یک در مسجدسلیمان فوران کرد. برای همه مردم این سرزمین این آغاز خیلی چیزها بود. شاید باورش سخت است. حوادث بسیاری در تاریخ این کشور اتفاق افتاده است که شاید بدون وجود این نفت یا حتی در آن زمان با وجود این نفت به انجام رسیده اند. جنگ جهانی اول و دوم که گریبان این کشور را گرفت و کشور را به دو قسمت تقسیم کرد با همین نفت شکل گرفت و ادامه پیدا کرد. شاید محمدرضا پهلوی هیچ گاه نمی توانست آن همه تجهیزات نظامی را بدون پشتوانه نفت بخرد و شاید جنگ هشت ساله با عراق بدون وجود این نفت نه شکل میگرفت و نه بدین سو به پیش میرفت. 

به هر حال هر چه که شد، یک نفت شهر شکل داد و مسجدسلیمانی شکل گرفت که من همیشه آن را به نام "ماکوندو" تجسم میکنم همان شهر معروف کتاب صد سال تنهایی "مارکز" که یک شبه در آن کمپانی موز آمد و شهر تبدیل به یک کارخانه بزرگ شد و همه چیز داشت. اما وقتی کمپانی تصمیم گرفت که از شهر برود شهر تبدیل به ویرانه شد که انگار خالی از سکنه شده؛ مردمی که روزگاری با وجود کمپانی همه چیز داشتند و تقریبا همه چیزشان با آن پیوند خورده بود حالا بدون وجود کمپانی از غم آنچه که داشتند، گریه میکردند.

حالا من و دوستانم تنها چیزی که میخواهیم این است که در تقویم ملی بنویسید: « ۵ خرداد؛ سالروز کشف نفت در مسجدسلیمان». از همه دوستان می خواهم که: شما هم یاریگر ما باشید.